منو

پربيننده ترين مطالب
دل نوشته هاي طلبگي
ثبت دل نوشته شمابایگانی
خانه / اطلاع رسانی / نمی‌توانم مدرس کفایه باشم!
یادداشت استاد اکبرنژاد پیرامون ساختار پیشنهادی اصول فقه

نمی‌توانم مدرس کفایه باشم!

نمی‌توانم مدرس کفایه باشم!

توضیح ساختار

وقتی که یک فکر یا خصیصه چند نسل امتداد می یابد، لاجرم به یک ویژگی ژنتیکی تبدیل می شود. نسل های بعدی آن فکر یا خصیصه را به عنوان یک مسئله لابد منه تلقی کرده، ناگزیز در تمام معادلات خود ملاحظه آن را دارند. تحول اساسی وقتی رخ می دهد که تمام پیش فرض ها را کنار بگذارید و با ذهن آزاد و روان آسوده، از نو همه چیز را شروع کنید. یعنی نمی خواهید بگونه ای فکر یا مسائل را مرتب کنید که نهایتا همان مقبولات فضای مثلا علمی از دل آن بیرون آید یا خیلی نزدیک به آن باشد. البته این کار هر کسی نیست و جدا کار دشواری است. ریاضت سنگین فکری و روحی را می طلبد تا شخص بتواند به این حدّ از حریت و آزادی برسد و در عین حال از گزند انحرافات در امان ماند.

در آزادی کامل از گذشته (البته بعد از فهم آن) فرد خود را حتی از عنوان علم نیز رها می کند؛ او این طور می پرسد که: چرا باید چیزی به اسم اصول باشد تا ما مجبور باشیم آن را تعریف کنیم؟ نسبت خودمان را با آن معین سازیم؟ آیا چون سید مرتضی(ره) و شیخ طوسی(ره) از این عنوان استفاده کرده اند پس ما هم باید از آن استفاده کنیم؟ نمی شود بی خیال این نام گذاری بشویم تا نیاز به تعریف آن و تعیین نسبت با آن نداشته باشیم؟ این که امروز می بینید هر کسی که می خواهد خلاقیتی نشان دهد، ناگزیر در همین اصول موجود و همین مسائل مطرح در آن به دنبال تحول می گردد، ناشی از این است که هنوز نتوانسته خود را از همه لایه های اصول آزاد کند و آزاد بیندیشد. مثلا بزرگی مثل شهید صدر(ره) در حد تولید برخی نظریات معدود در اصول فقه و تغییری در چینش مطالب، قدم های مبارکی بر می دارد؛ اما دقیقا در فضای همین اصول موجود حرکت می کند. حتی حاضر نیست مانند علامه نائینی(ره) بپذیرد که مباحث الفاظ با تعریف اصول سنخیت ندارد. زیرا این که صیغه امر دلالت بر وجوب می کند یا نه؟ صغرای کبرایی به نام اصالت ظهور است نه بیشتر! یعنی ما می خواهیم مصادیق ظهور را پیدا کنیم. می خواهیم بدانیم که ظهور صیغه امر در چیست؟ ظهور عام پس از تخصیص در چیست و از این قبیل مسائل. اگر بناست مباحث الفاظ اصولی باشد، چرا قواعد رجالی که صغریات حجیت قول ثقه است، اصولی نباشد؟! همان طور که میرزای قمی(ره) از این قواعد در اصول خود بحث کرده است!

باز به همین خاطر است که وقتی بزرگوار دیگری مانند آیت الله لاریجانی حفظه الله می خواهد طرح جدیدی در اصول بدهد، آن را با محوریت حکم، سامان می دهد آن هم به گونه ای که همه مسائل موجود در اصول فعلی حتی آنچه که زائد بودنش واضح است، با هر زحمت و توجیهی که شده، با محور جدید آن، توجیه می شود. نه چیزی از آن کم می شود و نه چیز زیادی به آن می افزاید! برای همین است که نمی توان با این جابجایی ها و احیاناً نظریه پردازی ها منتظر تحولی اساسی در سازوکار اجتهاد بود.

بنابراین به بنده حق بدهید که اولین سوالم از شما این باشد که چرا باید از کلمه «اصول» استفاده کنیم و پای بند تعریف آن باشیم. برخی اوقات واژه ها و اصطلاحات آن قدر در تاریخ علم با معانی وَرز داده شده اند که هر چه تلاش کنی نمی توانی ذهن خود و مخاطبت را از آن معنا خالی کنی. اصول یعنی همین چیزی که هست. تا این در ذهن ماست نمی توانیم آزادانه بیندیشیم. برای همین اجازه می خواهم تا فعلا از این واژه استفاده نکنم. بلکه به جای آن تعبیر«منطق فهم دین» را به کار می بروم. یا حتی چیزی به نام «منطق استنباط» نام هایی که مرا از قید و بند توجیه اصطلاحات فعلی رها سازد. حال سؤال این است که ما برای فهم دین به چه چیزهایی نیاز داریم. چیزهایی که با انگیزه فهم دین تولید شده اند. نه مانند ادبیات. زیرا ادبیات و منطق قبل از دین بودند و همه جوامع ادبیات دارند. حتی اگر لائیک باشند. به گمانم الآن شما هم آزادی را احساس می کنید. الان آزاد هستید هر چیزی را که برای فهم دین لازم است روی میز تحقیق بچینید و نیاز به تعیین نسبت با چیزی غیر از خود دین شناسی را احساس نکنید!

تفاوت این ساختار با ساختار کفایه

بنا نیست ما در ساختار اصول فعلی حرکت کنیم تا در مقایسه درون اصولی به تفاوت ها بپردازیم؛ حتی من می توانم از این فرصت استفاده کنم و توضیح دهم که چرا هیچ گاه نتوانستم تدریس کفایه را تجربه کنم و چرا با وجود اصرار فراوان دوستان بر تدریس آن از آن شانه خالی کنم! بله من نمی توانستم و نمی توانم کفایه گوی خوبی باشم. نه بخاطر اینکه قدرت بر آن ندارم. بحمد الله از این نظر ضعیف تر از اساتید گرامی کفایه نیستم؛ اما مشکل بنده این است که اگر کسی کفایه را دست بگیرد، باید از سؤالات بنیادین شروع کند و به نقد کفایه بپردازد. کسی که بر این باور است که اصول فقه شیعه متأثر از مسائل تاریخی بوده و نویسندگان آن نظر به ضرورت های زمان خود داشتند، برخی ادله مانند اجماع نباید از اهل سنت وارد شیعه می شد، به هر توجیهی که باشد! تصور کنید اگر نجاشی می خواست با دغدغه آیت الله خویی(ره) رجال بنویسد، کتابش همین بود که الآن هست؟ تا جایی که از مقدمه کتاب نجاشی فهم می شود او ابدا دغدغه آیت الله خویی را نداشته او فقط دغدغه پاسخ از یک اتهام را داشته است. بله اهل سنت، شیعه را متهم می کردند که شما کتاب ندارید! برای همین هم کتاب نجاشی که به غلط از آن به رجال نام برده می شود، پاسخ گوی پرسش های رجالیون امروزی نیست! آن وقت باید به این بپردازیم که چرا کفایه نتوانسته از فضای حاکم بر دوره شیخ(ره) رها شود و اگر رها می شد چه اتفاقی می افتاد؟ این پرسش برای درس کفایه کافی است.

در مرحله بعد سخن بر سر تعریف اصول است. آیا بهتر نبود ما به جای اصول فقه، اصول فهم دین می نوشتیم؟ چیزی که در همه دین به کار می آمد؟ آن گاه مثلا ده قاعده اختصاصی فقه الاحکام را هم بدان اضافه می نمودیم؟ چرا علمی که بالای نود درصد مسائل آن در تمام ابعاد دین شناسی از عقاید گرفته تا اخلاق و فقه الاحکام مشترک است، با محوریت فقه الاحکام و با صبغه آن شکل بگیرد؟

در مرحله بعد پرسش از این است که واقعا مسائل مطرح شده در کفایه، برآمده از نیازهای فقه هستند یا از یک عادت ریشه دار تاریخی حکایت می کنند؟ اگر بنده بخواهم این پرسش را جواب بدهم، دو سوم کفایه را باید حذف کنم! از عمده مقدمات سیزده گانه گرفته تا اغلب مباحثی که تحت عنوان امر و نهی مطرح شده تا بخش هایی از مطلق و مقید و تا عمده مباحث ملازمات عقلیه و در نهایت، عمده تنبیهات استصحاب و…

در مرحله بعد باید در روش حل مسائل کفایه دست می بردم. یعنی به طلبه می گفتم که پیش از حل مسئله باید آن را تبارشناسی کرد و متناسب با سنخش، روشی را در پیش گرفت. چه معنا دارد خبر ثقه که از ضرورت های حیات است و از بناهای مستحکم عقلایی است، به عنوان یک مسئله صد در صد تعبدی انگاشته شده و متعبدانه مانند یک فرع عبادی مورد کنکاش قرار گیرد و حیثیت ارشادی بودن ادله نقلی دیده نشود! اگر این کار را می کردم، مطمئن باشید بخش عمده ای از همان یک سوم هم حذف می شد. البته نه اصل مسئله بلکه قیل و قال هایی که محصول ورود و خروج های غلط است.

در مرحله دیگر باید به جبران نواقص می پرداختم. به مبانی کلامی تأثیرگذار در استنباط، به منطق تفسیر متن؛ چیزی بسیار فراتر از آن چه که در مباحث الفاظ مشاهده می کنیم، به ادبیات خاص به دین؛ یعنی همان سبک گویش و ابلاغی که شارع در پیش گرفته است و مسائل دیگر. حال بنده از شما می پرسم آیا من می توانم مدرس کفایه باشم؟

تسهیل در آموزش

اگر تعریف علم اصول اصلاح شود، قابل فهم تر می گردد و ارتباط گرفتن با آن سهل. اگر زوائد علم حذف شود، طلبه و استاد را از افسردگی و بی انگیزگی می رهاند و نشاط جوانی را به ثمر می نشاند. اگر روش های حل مسئله درست شود، حل مسئله هم متقن می گردد، هم نتایج صحت می یابد و هم حل آنها لذت بخش می شود. اگر کمبودها پاسخ های درست بگیرند، بی شک طلبه با همه وجود، قدرت فهم دین را لمس می کند. بنابراین، تحول مذکور به جدّ حیثیت آموزشی را تقویت می کند.

تأثیر این ساختار بر تدوین نظامات فقهی

اعتقاد بنده این است که اگر پس از ۳۸ سال از انقلاب گذشته ولی خروجی جدی از حوزه قم نمی بینیم، به خاطر ضعف مکتب اجتهادی شیخ انصاری(ره) است. روشی که برای پاسخ دادن از وجدانیات و واضحاتی مانند حجیت خبر ثقه، طلبه را یک سال معطل می کند، مطمئن باشید نمی تواند از مسائل نظری و پیچیده دنیای امروز پاسخ دهد. روشی که به جای احیای قرائن متن، به احتمال سازی در آن می پردازد و استاد و طلبه را سر کاسه چه کنم رها می سازد، بی شک قدرت استنباط پاسخ مسائل جدید از متون کهن را ندارد. در عوض وقتی که شما به مبانی کلامی توجه دارید، به قواعد بسیار کارآمدی دست می یابید که شاه کلید حل بسیاری از معضلات اجتهاد اجتماعی ماست. یا با کارآمد کردن مباحث الفاظ در قالب منطق تفسیر متن و ادبیات دین، توان تفسیری شما به طرز باوری ناپذیری افزایش می یابد.

محمد تقی اکبرنژاد

به نقل از شبکه اجتهاد

درباره نویسنده

محسن مطلبی
وبلاگ

نظرات

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

asd


Username
Create an Account!
Password
Forgot Password? (close)

adf


Username
Email
Password
Confirm Password
Want to Login? (close)

asdf


Username or Email
(close)